سرزمین گوجه های سبز
سخن گفتن، زنگار بر دل من می نشاند و (از این نظر) روزی هفتاد بار از سخن گفتن استغفار می کنم - نقل از والا پیامدار، محمد (ص) حالا که به بهانه ی شعر سکوت را شکسته ام، ابتدا یادآوری می کنم که «دکتر موسوی» گرامی بعد از سومین مرتبه ی فیـ-لتر شدن، به هجرت کرده اند. وبلاگ جدید هر روز با بلندترین شعر پایداری به روز است؛ پیش از این که این پنجره هم بسته شود و مؤمنانه پنجره ی دیگری را باز کنیم! سپس بدون توضیحات زیاد و کم شما را به خواندن یادداشتی از من درباره ی فیلم «تهران من حراج» دعوت می کنم. منتظر نظرات اهالی نقد و تماشا هستم و می ماند تنها بهانه، یعنی شعر تقدیم به دوست: «لیلا» و «علی» عزیز کسی که گفت بمان... و کسی که گفت برو کسی که ماند، کسی که بدون حرفی رفت من اعتماد ندارم به اعتماد ِ خودم به آتشی که تو خاموش می کنی با نفت! به آتشی که نخی سست و خیس و کوچک بود که توی مایع سرخ ِ درون فندک بود به لکّه خونی، جا مانده روی پایه ی میز [کشید ابر کفی را دو دست بر همه چیز] شب ِ تهی شده از حرف ها و همهمه ها قدم/ زدن به شب ِ وحشت ِ مجسّمه ها در ازدحام خیابان، صدای بی اثری که می شنید مرا، گام های پشت سری [نفس نفس زدنت در هوای بی صبریم به راه ِ تو زده دمپایی شب ِ ابریم] به حسّی از خفگی توی شهر بی منفذ به حرفهات... و معنای مبهم ضمنی به سنگ ِ گوشه ی جوی و به شیشه ی خالی نگاه کردن و احساس سرد ِ ناامنی چهارراه، که بوی بد ِ عرق می داد به فحش ها و کتک ها که دیده، حق می داد به بچّه ای که بزرگ است توی حجم تنش که مادرش گفته «هر کسی زدت بزنش!» چرا که هیچ کسی، هیچ وقت پشت ِ تو نیست که توی جیب تو چیزی به غیر مشت تو نیست! [لباس توری ِ یک خواب را تن ِ شب کرد کسی نوشت... و خط زد... سپس مرتّب کرد] تو نیستی... منم و واژه های رو شده ام شبیه جمله ی «به هیچ کس نگو» شده ام به دست هات که بر زندگی خیسم بود ولی درون خیابان کشیدی از دستم جلوی مردم ِ شهری که می شناسندت میان پچ پچه هایی که من کجا هستم؟ صدای پچ پچه ها، که صدای شهر شماست رسیده ام به اتاقی که آخر ِ دنیاست رسیده ام، از تو، به «نمی شناختمش» رسیده ام به امیدی که دیر باختمش کشیدم اسم تو را، از شبم رها کردم به روی شیشه ی سرد ِ اتاق، ها کردم...
| Design By : Night Skin |
