«رو به فردا»، کنار «ده نمکی»! سکس، با مرد ِ خوشگلِ الکی!

خسته از گریه های قایمکی، حسّ وا کردنِ کش از موهات

خواب، زیر چراغ خاموشی! عشق یا خواهش هم آغوشی؟!

مثل یک صحبت ِ در ِ گوشی، منم و یک پتوی سرد به جات

از سر ِ خواب ِ او پریده شدن، دختر ِ احمقِ دریده شدن

مثل سارا، ندا، فریده شدن... ردّ یک بغض کهنه توی صدات

لای احساس های یک طرفه...

: «آدم ِ بی حواس ِ بی شرف ِ ...»

«رو به فردا»، زیارت عرفه... مجریِ ماهواره با کراوات!!

فعلاتن مفاعلن فعلن... و صداهای دور تلویزیون

همه را توی شعر گیج بکن! شعرِ تکراری از تمام جهات

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

ناگهانی و عجولانه تصمیم گرفتم وبلاگ را به روز کنم. باز هم متنی آماده نکرده ام، از گفتن ها و شنیدن ها دلسردم و تبدیل کردن فیلم ها و کتاب ها به جمله های قصار را هم دوست ندارم! تنها می خواهم از اینجا بهاری سبز و سالی بهتر را برای شما آرزو کنم. می خواهم آخرین ساعت های این سال بد را با همه ی اشک ها و دردها و فریادهایش از خودم جدا کنم. می خواهم این دو شعر را که به شدّت متعلق به سال هشتاد و هشت هستند را از خودم جدا کنم تا همه چیز را، از جایی که تمام کرده اند، آغاز کنم...

 

اما تنها اتفاق خوب خبر چاپ پنج کتاب بود که سال ها منتظرش بودیم و امسال در نمایشگاه کتاب منتظر ما خواهند بود

 انتشارات سخن گستر منتشر کرد:

 

1- پرنده کوچولو... نه پرنده بود! نه کوچولو!

کتابی که سال هاست منتظرش هستیم. مجموعه ای از زیباترین شعرهای «دکتر سید مهدی موسوی» بعد از سال ها سکوت اجباری، حاوی شعرهای 1376 تا 1388 به همراه برگزیده ای از مجموعه های نایاب

 

2- یک بحث فمینیستی قبل از پختن سیب زمینی ها

مجموعه ای خواندنی از شعرهای ناب و فوق العاده ی دوست خوبم «فاطمه اختصاری» که بعد از مدت ها انتظار و سلاخی بالاخره مجوز گرفت و انشالله به نمایشگاه امسال می رسد.

 

3- چگونه زرّافه را توی یخچال بگذاریم؟

مجموعه ای متفاوت در چهار فصل، از شعرهای «محمد حسینی مقدم» عزیزم که برای کسانی مثل من که «غزل های پست مدرن» آوانگارد را دوست دارند تجربه ای متفاوت و زیبا خواهد بود.

 

4- بردن توله گرگ ها به مهدکودک

کتابی زیبا از «الهام میزبان» یکی از شاعران خوب و قدیمی «غزل پست مدرن» که به علت سکونتش در مشهد، سال هاست مخاطبان جدّی شعر امروز مثل من از خواندن آثارش محروم بوده اند!

 

5- پروانه در بایگانی 

مجموعه ای خواندنی از «وحید نجفی» با همان فضای شعری متعلق به خودش که فلسفه و سرگشتگی های انسان مدرن را به زیباترین شکل، تصویر می کند.

 

و شعر

تقدیم به «جنگ آخرزمان» و «ماریو بارگاس یوسا»

و تقدیم به شخصیت «خبرنگار نزدیک بین» که منم!

 

پناه می برم از خود به گرمی بغلت

به نقطه چینِ کلامی یواش توی دلت

: «تو با منی؟!»

ته ِ تاریک ذهن گم شده ام

من از توام وسطِ فکرهای در جدلت

...و باز گشت به دنیا دو چشمِ بی عینک

منم... و خاطره ات توی قصّه ای کوچک

یکی نبود یکی بود جز خدا که نبود

جهان رنگارنگی به زیر سقف کبود

شروع می شد از آغاز ِ خوب ِ سال جدید

کشیدم عکس دو تا کوه را، در ابر ِ امید!

درون چهره ی تو، حسّ مهربانی را

و بعد دودکشِ روی شیروانی را

نگاه های ضعیفی به سوی آینده

گرفتنِِ دستی از همیشه بازنده

‌‌‍‌چِچک چکِ سقفِ خانه ای بدون مکان

به روی خط خطیِ «روزنامه ی کیهان»

به خواب رفتن، روی کتاب های «سروش»

مدام زمزمه ی یک ترانه از «گوگوش»

سکوت، توی خیابانِ شهر ِ در به درم

چه روزهای بدی می گذاشت پشت سرم

پناه می برم از تو به یک خدای رحیم!

که چند روز تمام است، از تو بی خبرم...

و ریخت قرمزی ِ خون به روی نقّاشی

بترس از همه کس، توی شهر خفّاشی

از این کسی که نبودم...و هی لِهم کرده

از این که زخمِ تو روی تنم ورم کرده

از این که باز کنی دستبند سبزت را

کسی حساب کند مخفیانه قبضت را

تمامِ شهر شده خاطرات ِ غم زده ام

کجاست جایی که با تو من قدم زده ام؟!

فشرد یاد تو را، روزگاری و روزی

که له شده در مشتم نشان پیروزی...

: «تو با منی؟ دِ بگو! هی!

همین؟ خداحافظ؟!»

یواش قاطی می شد سیاه با قرمز...

پناه می برم از یک خدای خوابالود

به نقشِ سوختن ِ خانه ای در آتش و دود

به بی تفاوتی ِ صحنه های ویرانی

خوشی ِ این که به هر حال زنده می مانی!

و باز گشت به دنیای خوب نقّاشی

به خط خطی ِ قشنگ ِ دو بچّه ی ناشی

بدون تو... و خدا، با مداد ِ زرد و سفید

طلوع می کند از پشت کوه ها، خورشید؟!

  

نوشته شده در ٢۸ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط الهام حیدری رد پا () |