تهران من فروشی نیست

سخن گفتن، زنگار بر دل من می نشاند و (از این نظر) روزی هفتاد بار از سخن گفتن استغفار می کنم - نقل از والا پیامدار، محمد (ص)

 

بدون توضیحات زیاد و کم شما را به خواندن

یادداشتی از من درباره ی فیلم «تهران من حراج»

دعوت می کنم. منتظر نظرات اهالی نقد و تماشا هستم

 

و می ماند تنها بهانه، یعنی شعر

تقدیم به دوست: «لیلا»

                  و «علی» عزیز

 

کسی که گفت بمان... و کسی که گفت برو

کسی که ماند، کسی که بدون حرفی رفت

من اعتماد ندارم به اعتماد ِ خودم

به آتشی که تو خاموش می کنی با نفت!

به آتشی که نخی سست و خیس و کوچک بود

که توی مایع سرخ ِ درون فندک بود

به لکّه خونی، جا مانده روی پایه ی میز

[کشید ابر کفی را دو دست بر همه چیز]

شب ِ تهی شده از حرف ها و همهمه ها

قدم/ زدن به شب ِ وحشت ِ مجسّمه ها

در ازدحام خیابان، صدای بی اثری

که می شنید مرا، گام های پشت سری

[نفس نفس زدنت در هوای بی صبریم

به راه ِ تو زده دمپایی شب ِ ابریم]

به حسّی از خفگی توی شهر بی منفذ

به حرفهات... و معنای مبهم ضمنی

به سنگ ِ گوشه ی جوی و به شیشه ی خالی

نگاه کردن و احساس سرد ِ ناامنی

چهارراه، که بوی بد ِ عرق می داد

به فحش ها و کتک ها که دیده، حق می داد

به بچّه ای که بزرگ است توی حجم تنش

که مادرش گفته «هر کسی زدت بزنش!»

چرا که هیچ کسی، هیچ وقت پشت ِ تو نیست

که توی جیب تو چیزی به غیر مشت تو نیست!

[لباس توری ِ یک خواب را تن ِ شب کرد

کسی نوشت...

و خط زد...

سپس مرتّب کرد]

تو نیستی... منم و واژه های رو شده ام

شبیه جمله ی «به هیچ کس نگو» شده ام

به دست هات که بر زندگی خیسم بود

ولی درون خیابان کشیدی از دستم

جلوی مردم ِ شهری که می شناسندت

میان پچ پچه هایی که من کجا هستم؟

صدای پچ پچه ها، که صدای شهر شماست

رسیده ام به اتاقی که آخر ِ دنیاست

رسیده ام، از تو، به «نمی شناختمش»

رسیده ام به امیدی که دیر باختمش

کشیدم اسم تو را، از شبم رها کردم

به روی شیشه ی سرد ِ اتاق، ها کردم...

 

/ 1082 نظر / 37 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امين موسي وند

ماجراي اين داستان واقعي است ... روسري آبي با قدم هاي سبز دعوتيد به خوانش و نقد داستان با احترام [گل]

پیمان(ر.ز)

سلام دوست عزیز. با شعر و ترانه ای به روزم. دعوتید به خوانش

احمدحیدری(رهاآزاد)

یه روز یه رشتی بود... اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی. او می توانست از سبزی جنگل های شمال و از دریای آبی اش لذت ببرد و عمری را به خوشی و آرامش سپری کند اما سرزمین اش را دوست داشت و مردمانش را و برای همین در برابر ستم ایستاد آنقدر که روزی سرش را از تنش جدا کردند. یه روز یه اصفهانی بود... اسمش حسین خرازی وقتی عراقی ها به کشورش حمله کردند ، جانش را برداشت و با خودش برد دم توپ و گلوله و خمپاره. کارش شد دفاع از مردم سرزمینش ، از ناموس شان و از دین شان. آنقدر جنگید و جنگید تا در یکی از روزهای آن جنگ بزرگ ، خونش بر زمین ریخت و خودش به آسمان رفت. یه روز یه ترک و رشتی و فارس و کرد و لر و اصفهانی و عرب و...! تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند و به صرافت شکستن قفل دوستی ما افتادند و از آن پس "یه روز یه ... بود" را کردند جوک تا این ملت ، به جای حماسه های اقوام این سرزمین که به عشق همدیگر ، حتی جانشان را هم نثار کرده اند ، به "جوک ها " و "طعنه ها" و "تمسخرها" سرگرم باشند و چه قصه غم انگیزی!.

llم حقگو

سلام همیشه از اشعارتان لذت برده ام درعید علی قدیر لب تر سازید با عطر خوشش نفس معطر سازید جز نادعلی که نیست اکسیر مراد با او مس قلب خویش را زر سازید من هم بروزم و چشم براه شما

جشنواره بزرگ کتابخوانی مجازی

دوست بزرگوار: الهام عزیز رسما" از شما دعوت به عمل می آید تا در "اولین جشنواره بزرگ کتابخوانی مجازی" شرکت فرمائید. همچنین مایه مسرت است اگر در اجرای این طرح همکار افتخاری ما باشید و ما را از کمکها و حمایتهای معنوی خویش بی بهره نگذارید

حمیدرضا ظرافت

ولی برگشتم که نفس بکشم با شعر که خیلی وقتا باید بشینی گوشه ی پیاده رو هاش و ساعتها با خودت باشی برگشتم تا بشینیم پای حرف هم پای غم های هم پای زخمایی که از این زمونه ی نامرد خوردم و خوردی پس بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست به روزم با آآآآآآآآی نیمای ِ آی آدم ها از خروشی پس از خروش بگو با خود از خستگی ت حرف بزن از دهان دره های یوش بگو گنگ بودیم، واژه ها اما خودشان از فروغ میگفتند زندگی مثل زخم، عینی بود ذهنیت ها دروغ میگفتند

حمیدرضا ظرافت

ولی برگشتم که نفس بکشم با شعر که خیلی وقتا باید بشینی گوشه ی پیاده رو هاش و ساعتها با خودت باشی برگشتم تا بشینیم پای حرف هم پای غم های هم پای زخمایی که از این زمونه ی نامرد خوردم و خوردی پس بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست به روزم با آآآآآآآآی نیمای ِ آی آدم ها از خروشی پس از خروش بگو با خود از خستگی ت حرف بزن از دهان دره های یوش بگو گنگ بودیم، واژه ها اما خودشان از فروغ میگفتند زندگی مثل زخم، عینی بود ذهنیت ها دروغ میگفتند

h

سلام.وب زیبایی دارین.اگر مایل بودین من رو با اسم سینما - موسیقی - تاتر لینک کنید و خبر بدین لینکتون کنم.مرسی