تهران من فروشی نیست

تهران من فروشی نیست!

یادداشتی بر فیلم «تهران من حراج» ساخته ی گراناز موسوی

 

«تهران من حراج» را در یکی از روزهای شلوغ آخر سال، بعد از ساعت ها پیاده روی در خیابانهایی که فیلم مملو از تصاویرشان است از مغازه ای در میدان انقلاب خریدم. بعد، از بین مردمی که دوربین فیلم برداری از بینشان می گذرد گذشتم و به اتاقی آمدم پشت شیشه هایی از جنس همان ها که گاه دوربین فیلم برداری پشتشان ایستاده و و گاه از این شیشه ها گذر کرده و به محیط درونشان سرک کشیده است. شاید به همین دلیل «تهران من حراج» فیلمی است که دوست دارم درباره ی آن بنویسم و با این که روزها از تماشایش گذشته تلخی گزنده اش رهایم نمی کند.

فیلم، داستان آدمهایی است که در شهری زندگی می کنند زیر پوست تهرانی که می شناسیم. آدمهایی که به همان شدتی که وجودشان در جمعیت ایران نادیده گرفته می شود، وجود دارند. شخصیت اصلی فیلم، مرضیه، بازیگر تئاتری است که از خانواده ی سنتی اش طرد شده و با روابط و آرزوها و امکانات محدودش در خانه ی خود تنها زندگی می کند و آشنایی با سامان، پسری ایرانی شهروند استرالیا مسیر زندگی او را عوض می کند...

مرضیه در حلقه ی بسته ی دوستان و هم فکرانش به پارتی و کنسرت و جلسات هنری می رود. مهمانی ها و جلساتی که منتظر مجوز نمی مانند و داخل اسطبل ها و خانه ها و اتاق های کوچک برگزار می شوند. این فضاهای تاریک همان طور که آنها را به چند ساعت خوشبختی مهمان می کند، خطراتی را پیرامونشان رقم می زند. خطراتی که شاید هیچ یک با وجود تحصیلات بالا به آن واقف نباشند. مرضیه فکر می کند که در مقام انسانی مستقل، استانداردهای زندگی درست را می شناسد: در سخت ترین ساعتهای زندگی اش به جای رفتارهای غلطِ آنی، یک روانشناس را برای گفت و گو انتخاب می کند. با همسایه ای که می داند به کمکش احتیاج دارد مهربان است و در برابر پیشنهادی که غیراخلاقی می داندش، انسان محکمی است. اما در برابر این خطرات مصون نیست. خطراتی که جامعه ای که با آن وارد تفهیم و تفاهم نمی شود -نمی تواند بشود؟!- به حیاتش تحمیل می کند.

به نظر من فیلم دارای دو وجه شاعرانه و گزارش گونه است. در یک نگاه، در نمایش این نوع زندگی موفق عمل می کند. هیچ صحنه ای زاید نیست و حرفی بیهوده به میان نمی اید. از چینش و انتخاب وسایل خانه ی مرضیه تا نحوه ی لباس پوشیدن و موهای پسرانه اش تا دختربچه ای که گاه همراه مرضیه است و شباهت غریبی به او دارد: می خواهد خودش را شبیه پسرها کند تا بتواند در جامعه ی مردسالار زندگی کند، گوش هایش را می گیرد تا حرفهایی را که نمی پسندد نشنود (اشاره ی مرضیه به تلویزیون رسمی) و دل خوشی های کوچکی دارد که باعث می شود ادامه دهد (و این بار آدامس و آبمیوه ای است که مرضیه وعده اش را می دهد!). تا سامان، پسری هویت گم کرده که از نوجوانی وارد جامعه ای بیگانه شده و از زندگی گیج و سختش روایت می کند و آن قدر خوب معرفی می شود که در مواجهه با رفتار غیرانسانی اش تعجب نمی کنم که باز هم فرار را انتخاب کرده است. تا تشابه برخورد با مهاجران افغانی در ایران در ابتدا با برخورد مامور خارجی با مرضیه در انتهای فیلم.

اما از نگاهی دیگر، فیلم تعمد عجیبی در به تصویر کشیدن تمام معضلاتی دارد که به نظر کارگردان رسیده است. این تلاش موجب شده برخی قسمتهای فیلم گزارش وار و گل درشت به نظر بیاید. برای مثال گذار سریع فیلم از کنسرتهای زیرزمینی و صحنه ی کوتاهی از مصرف مواد مخدر گرچه پیام را می رساند اما هر یک پرداخت جداگانه و بیشتری را طلب می کند. شاید می شد در جای خالی این صحنه ها تلاش بیشتری در بیان سابقه ی فکری و خانوادگی آدمهایی مانند مرضیه را شاهد بود. هم چنین بعضی دیالوگهای فیلم که سعی در بیان مستقیم مسائل دارد، گاه حس مونولوگ های رو به دوربین را به تماشاگر می دهد.

اینجاست که وقتی در تهران نشسته ام و فیلم را می بینم فکرم می رود به این سمت که: خب، این هم از آن فیلمهایی است که بیشتر برای مخاطب خارجی ساخته شده! اما چیزهایی هست که روی این فرض خط بطلان می کشد. برای نمونه نحوه ی به تصویر کشیدن رابطه ی زن و مرد در فیلم گرچه ممکن است به نظر عده ای محافظه کارانه بیاید اما برای کسی که زیر تیغ سانسور زندگی کرده تلاشی مثبت و قابل ستایش است. یا موهای کوتاه مرضیه که همینجا هم آرایشی نامتعارف است؛ اما شخصیت اصلی را از قید داشتن حجاب در خانه ی خود رها کرده است. شاید نتیجه ی همین تلاش باعث شده بتوانم «تهران من حراج» را گرچه از زیر پیشخوان ولی از مغازه های معمولی و پرتردد انقلاب تهیه کنم!

نکته ی دیگری که شاید می توانست بر کیفیت فیلم بیفزاید بازی های بهتر بود. گرچه با وجود امکانات محدود صحنه هایی از بازی های قابل قبول در فیلم دیده می شود. مثلا در کنار بازی خوب نقش مرضیه، لحن یکنواخت سامان یا لحن تصنعی خانم همسایه و مردم جلوی سفارت از ایراداتی است که به همراهی مخاطب با فیلم صدمه می زند.

«تهران من حراج» پر از ویژگی های شاعرانه است: از تصویر در آینه ی شکسته ی اتاق تا صحنه های نمادین تمرین تئاتر و حتی محو شدن صدای چرخ خیاطی در صدای عبور کامیونی به مقصد ناکجا. اما نکته ای که به نظر من مبهم و متناقض گونه است نحوه ی آشنایی و رابطه ی مرضیه با سامان است. مرضیه که با برنامه ی قبلی به سمت سامان می رود و خیلی خیلی زود با او صمیمی می شود، بعدا ادعا می کند که واقعا عاشق او بوده. آیا باید نتیجه گرفت که به اقتضای شرایط، دروغ گفتن را انتخاب می کند مانند وقتی که با توضیحات اغراق آمیز به مامور مهاجرت دروغ می گوید؟ یا باید پذیرفت که در مدت کوتاهی عاشق کسی شده که دوستش به او معرفی کرده است؟! یا مهم تر، چنان که در اطرافمان می بینیم در این اوضاع، مفاهیم واقعی رنگ می بازند و همین معانی تقلّبی و پیش پاافتاده را به خود می گیرند؟

هر چه که هست، فیلم سرشار از نکات ریز و دقیقی است که نمی تواند از نظر کسی که تاول ها و زخمها را لمس کرده مخفی بماند: صدای پچ پچ خاله زنک ها در پس زمینه ی چند صحنه به گوش می رسد، گفت و گوهای بی ارزشی که معمولا با پیش داوری ها و فرض های غلط شروع می شود و به داوری های کلّیِ اشتباه می انجامد، عطش رقت انگیز طبقه ی متوسط و تحصیل کرده برای مهاجرت که به صفهای طولانی پشت سفارت ختم می شود، حرفهای دروغ آدمهایی که دروغ گفتن را یاد گرفته اند و نکته های دیگر و دیگر...

گراناز موسوی، شاید مناسب ترین کسی است که می توانست این فیلم نامه را بنویسد و کارگردانی کند. او تجربه ی مهاجرت را در کنار تجربه ی زندگی در ایران و فعالیت در جامعه ی هنری ایران داشته و با وجود همه ی محدودیت ها آثار بسیار ارزشمندی را به ادبیات و اکنون سینمای ایران ارائه کرده است که درباره ی هر کدام می توان بسیار گفت و خواند اما اینجا ترجیح می دهم فقط از فیلم صحبت کنم.

دیدن «تهران من حراج» را با همه ی نکات قوت و ضعفش توصیه می کنم به همه ی ما که هر روز از کنار دیوارهایی رد می شویم که پیش همه ی چیزهای دیگر، رویش آگهی های حراج وسایل منزل به چشم می خورد!

الهام حیدری

/ 0 نظر / 56 بازدید